هنوز هم قوز می کنم. و این هیچ ربطی نداره به اعتماد به نفس و اینا...
ربط داره به یه « مشکل ». مشکل برجستگی ها و فرو رفتگی ها! یاد گرفتم که خجالت بکشم از برجستگی ها، که سعی کنم پنهونشون کنم ، که اگر کسی ، نامحرمی نگاهش افتاد ، پر بشم از احساس گناه و خودم و یه جوری گم و گور کنم. برجستگی های لعنتی ای که حتی چادر هم نمی تونست پنهونشون کنه ...١٣ ساله بودم و دو هفته افسرده بودم به خاطر متلک مردی تو خیابون... و باز تلاش برای حذف این برجستگی ها ... برای ندیدن شون ... ندیده شدنشون ...
از خودم که بیرون اومدم ، تازه فهمیدم می شه جور دیگه ای هم راه رفت. می شود تاپ گلبهی پوشید و شونه ها و عقب داد و آروم و با لذت قدم برداشت و از بازی زنجیر خلخال روی قوزک پا کیف کرد. می شه لذت برد از زیبایی های جسم . می شه از سُر خوردن نگاه های تحسین آمیز خجالت نکشید.
هر چند... :« لباست!!! می دونی که ... بالاخره بچه ها می بینن و تحریک می شن و ...»
_ ؟؟!!؟؟؟!!!
.
حالا تو خواب هم قوز می کنم.
تبلیغات